خرید بک لینک
میون این همه سرگردونیدل من گرفته ماه پیشونیبیا باز دوباره بی تابم کنمنو تو رنگ چشات خوابم کننگو قصه آخرش مرگ منهداره چشمات منو آتیش میزنهنگو از تلخی دنیا سیرمنگو میرم نگو که میمیرمای گل بهارم دشت لاله زارم قلب داغ دارم سنگ بی مزارمدرد موندگارم روز ناگوارمزخم بیشمارم زهر روزگارمخنده هامو با تو از نو ساختمباز به حرفای تو دل می باختممیون این همه سرگردونیاومدم تو قلب تو مهمونیبیستون قلبمو میکندمشکل خنده هات شدم میخندمچشات از صد تا غزل بهتر شدخنده هات غنچه ولی پرپر شدای گل بهارم...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 23:44

اگه من پسر بودم . . . . . . . خدا نکنه!!!! مگه من چمه؟؟؟! چرا دارم کفر میگم؟؟؟!! خدایا توبه ! ب سلامتی ما دخترا که اگه نباشیم: تموم عروسکای دنیا بی مادر میشن! رنگای صورتی توی مغازه ها خاک میخورن! لواشک فروشیا ورشکست میشن! خونه سوت و کور مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 14:31

شاید اینو دیده باشید ولی لطفا به من بگید ک این لباسو چه رنگی میبینین؟ آبی و مشکی یا سفید و طلایی پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳| ۸:۱۳ ب.ظ |زهرا | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 14:31

سلام خوبین؟خوشین؟سلامتین؟ سال نو مبارک صد سال به این سال ها ایشالا سال خوبی داشته باشین و امسال به همه ی آرزوهای قشنگتون برسین

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 14:31

تنهایی خیلی با ارزشه چون خالی از آدمای بی ارزشه خوشحالی اسمت تو دهنا میچرخه ؟ تُفم تو دهنا میچرخه ولی آخرش میندازنش دور … آره اینجوریاس ، جو نگیرتت ! از تنها بودنم راضی نیستماما خوشحالم که با خیلی ها نیستم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 14:31

جهان فاسد مردم را بریز دور و در این دوری به عطر نافه خود خو کن کمین بگیر جهانت را سپس شکارچیانت را به تیرِ معجزه آهو کن مفصّل اند زمستان ها و برف، نسخه خوبی نیست برای سرفهی گلدانها گلی نمانده خودت گل باش تو را بکار و شکوفا شو تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 14:31

تو در مسافتِ بارانی و غم درشکهای از اشک است و اشک شیهۀ کوتاهی من و تو آخورمان مرگ است از این درشکه بیا پایین تو نیز شیهه بکش گاهی! بتاز گلۀ اکسیژن و راهِ مالرویی چیزی به سمتِ پنجره پیدا کن هوای حبس نفسگیر است بهتاخت قفل مرا وا کن بتاز ای که پُرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 14:31

الان اگه کرونا نبود احتمالا اومده بودم و کلاسای هفته اخرو لغو میکردیم..اما الان تا روز آخر و حتی تو عید هم کلاس مجازی داریم :/الان اگه کرونا نبود این دو سه هفته بیرجند بودم و اینقدر بیکاری و تنهایی نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 18:06

یادم نمیره کسایی که ازشون توقع درک داشتم و حتی حالمو نپرسیدن..

یادم نمیره کسایی که مثلا اسمشون دوسته...مثلا ها..

یادم نمیره کسایی که هیچ وقت نمیتونن جای من باشن اما امروز باهام دعوا کردن یا نصیحتم کردن بدون اینکه ذره ای کمک و یا درکم کنن

و اینم یادم نمیره رفیق بی کلک مادر❤

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 18:06

شاید اتاق ما رو دعایی کردن ...ولی حال و روزمون خوب نیست..

زندگیم شده تکرار..تکرار...تکرار...

و منی که عبرت نمیگیرم...

متنفرم از خودم و از همه ی آدمای روی کره ی زمین

بازم آذرماه..ولی ایندفعه محوطه زیادی سرد بود و سلامتیم برام مهم تر شده...بازم جای شکرش باقیه که حداقل فهمیدم سلامتیم مهمتره...پیشرفت کردم واقعا..آفرین زهرا آفرین

روزای مسخره ای که هرکدوم از روز قبل گند تره

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 9:20

این بازی کثیف تموم شد..یه روز یه دختری بود به نام زهرا که یه مشکل بزرگ داشت اونم این بود که ساده بود...فداکاری میکرد برای دوستاش..از خیلی چیزا میگذشت حتی از احساساتش..به خاطر رفیقش همه کار کرد بعدا پشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 9:20

ههههآخرین پستی ک نوشتم 11دی بوده.درست همون روزی که از خدا خواستم یه بار دیگه ببینمش.هه..همون شب دیدمش.رفتم جلو و خودمو کوچیک کردم سلام کردم جواب نداد بلندتر سلام کردم.هه..نگم ک چی شد.......پفک........آلاچادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 9:20

هیچکس برام نمونده

هیچکسی نیست که تو دنیا شبیه من باشه...هیچکس نیست که به حرف من گوش کنه

هیچکس نیست که مثل من سینگل باشه...هیچکس

هیچکس نیست که شخصیتش تغییر نکنه و ثابت باشه

هیچکس..

و از وقتی اینو فهمیدم ناامید شدم از همه چی

از زندگی...

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 9:20

امشب دلم گرفته بود ۱۰ بار رفتم مسجد دانشگاه و هیچکس نبود که ساعت دعای کمیل رو بپرسم..فک کردم برگزار شده و تموم شدههوا سرد بود..خیلی سرد. آخرش ساعت ۷ونیم که رفتم یه نفرو پیدا کردم و گفت ساعت ۸ دعاست منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 9:20

برچسب: نویسنده: حامد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:22

صفحه بندی